تبليغاتX
مغاک
 حال ما خوب است/خواه باور کنی خواه باور نکنی
معشوق خیالی ام"

از وقتی رفته ای اسهالی شده ام خونی روی سطح گه زندگی/حتی برف دی ماه هم  نتوانست ترغیبم کند که از لالوی پرده ضخیم پنجره، سپیدی اش را دید بزنم/حتی شب ها تا صبح به تمامی هم چون مرده ای که هفتاد کفن پوسانده است می خوابم/ و نور هیچ چراغ چشمک زنی هم نمی تواند این آرامش قبل از طوفانم را به هم بزند/

معشوق خیالی ام"

خیالات و رویا هایم آن چنان قوی است که می توانم روزهایی که با هم نیستیم و نبودیم را هم در ذهنم تجسم کنم/حتی گرمای بازوانت را که به دور بدنم هم چون عنکبوتی بیوه و سیاه پیچیده است/درست مانند سنجاقک هایی که سال پیش به دیدنم آمده بودند،اما من آن چنان پرخاشگرانه و ستیزه جویانه با آن ها برخورد کردم که دیگر تف هم توی صورتم نینداختند و رفتند.

معشوق خیالی ام"

بعد از آن که قرار شد رایا،عشق سال های نوجوانی ام را می گویم/قرار شد دیگر این حوالی پیدایش نشود و پیدایم نشود/تو شروع به واقعی شدن کردی/بزرگ شدی/بزرگت کردم/انقدر که قلب تهی از هرگونه احساسم پر شد از تو/آنقدر بودی ک خوابت را می دیدم/تنها چیزی که نتوانستم تجسم کنم،چهره ات بود/آن قدر بزرگ می شوی که عاشقت شوم/بعد من شرافت از دست رفته ام را دوباره از دست دهم و تو رذل شوی/من شکست بخورم/ناکام شوم /و در نبودت قلم بزنم/این است روز و روزگار ما/یک روز خدا که بیاید نمی شود تنها بود/باید کسی باشد که یا تو بمیری برایش /یا او جان دهد در راهت.

 

پ.ن:حالم خوب است/زنده و بیدار/حال من که بد نمی شود/این حال تاریخ است که تخمی و تخمی تر می شود.

پ.ن۲:اگر عاشق نشده ام پس این وضعیت مزاجی نافرم چیست که دست از سرم برنمی دارد؟

 

|+| نوشته شده توسط مریم بهرامی در دوشنبه 3 بهمن1390  |
 توهم فانتزی
سلام هوا امشب بارونیه بد میباره امیدوارم سیل نشه و امیدها و آرزوهامونو به عمق سیاهی نا کجا آباد نبره, ببار ای ابر بهار بر کو ه و دشت و هامو ن ببار.

ببار ای ابر بهار/بر کوه و دشت و هامون ببار

ببار

ببار

ببار

ببار

بارون نه/برف

برف ببار

ببار

برف

برف نو

ببار ای ابر بهار بر کوه و دشت و هامون ببار

ببار

ببار

ببار

سیل ببار

سیل آسا ببار

آرزویی نمانده است

ناکجا آبادی نمانده است

تو ببار

ببار ببار

برف نو

برف نو

برف نو

سلام کن

برف نو سلام

ببار

ببار

ببار

دانی ک /آرزویی نمانده است/نه رویایی/نه کابوسی/نه اشکی/ نه آهی/ببار ک روزهایم گم شود در میان عریانی سپیدت/ببار ک خم شوم زیر پالتویم/ببار/من ک نمی بارم /دانی ک/تو ببار/آرزویم گم نمی شود/سیاهی ای نمانده/خاکستری ایم/خاکستر/دود شدیم/ببار/سیاهی ناکجا آباد در کار نیست/سیل آسا ببار

پ.ن:دی ماه نازنینم،نفس های آخرش را می کشد/بدجور سوگوار سنگینی قدم هایش هستم

|+| نوشته شده توسط مریم بهرامی در جمعه 30 دی1390  |
 به خاطر یک آشنا
به خاطر قرار نهاده شده با یک دوست در یک روز گه در گاندی بعد از اینکه حنجره ام از ازدیاد دود و داد و بیداد در نمی آمد/بعد از شبی ک تا صبحش خواب به چشمم نیامد و رسما یکی از بیماران آینده ام شده بودم /قرار گذاشتم/ گذیشته فراموش بکیدن وآینده خود دواره بکیشیدن..../به کردی میگم که یادم بمونه برای همه سال های نیامده و در راه مانده/رایا با همه روزها و شبهای خوب و گه ای که داشت رفته /عزیز همه سال هایم بود و هست /هنوز هم گرمی صدایش چهار ستون بدنم را می لرزاند /هنوز ۲۶ دی ماه و برفش و ماشین فرهاد و نوبنیاد خاطرم را می لرزاند/هنوز هم "مری" از دهان هرکس و ناکسی که در بیاید اشک به چشمانم می آورد/هنوز هم که هنوز است خاطرم با خاطر هیچ نامردی گره نخورده است /هنوز هم که هنوز است تابوهای ذهنی ام تابو است و کاریش نمیشه کرد/

هنوز که هنوز است پشتم و به دیوار نمیدم تو این تاریکی نامرد زیاده/کی واست کج خواستم؟/می خوام جاده مو صاف برم/خواستی با تو برم/نمی خوای/حرفی داری که نباس بزنی/از اینجاشو تنها می رم/تا ته ته عمر پشیمون شدم/

به خاطر قراری نهاده شده با یک دوست/۱۳ دی ها با تو طلوع نخواهد کرد/شب هامو صبح می کنم بی اینکه خاطرم با خاطرت پریشان شود/روزگاری داشتیم/عزیز همه آن سال هایم بودی/یکه تاز قلمم/قلبم/ذهنم/روحم و جانم بودی/دیگر نخواهی بود/اردیبهشت ۸۴ ها تمام می شود از این پس/فرهاد دیگر در سمنان در جایی که به آن تعلق ندارم در کوپه ای در راه در شبی تنها در کویری به مرز هیچ خاطرم را با نامت نخواهد لرزاند/بانویت زندگی می کند به درازای تمام عمر پریشان شده ام بی خطی ،خبری،نامی از من/گرمی صدایت لرزه به چهار ستونم نخواهد انداخت/عزیز این همه سال سایه هیچ نامردی بر سایه ام نیست/حتی با پالتویی مشکی/حتی با کلاه شاپویی بر سر/حتی با تلخی در نگاه به عمق تمام این سال ها/هنوز که هنوز است صدایم با صدای هیچ مردی نلرزیده/جسمم را به تن لخت و لرزان هیچ جنبنده ای نسپرده ام/کامم از کام هیچ مردی کامروا نشده/دستم رعشه هیچ دستی را آرام نکرده/پیله ام سر جایش است خیالت تخت/اما این بار پیله راه به هیچ نامردی نمی دهد/حتی شما/حتی شما/عشق این همه سال/عزیز همه سال هایم /بیمار روزهایم/دنیا را به هیچ حساب می کنم چه برسد به شما عزیز همه روزهای سگی ام /رایا بمان/فرهنگ بی فرهنگی ام/فرهنگ زرین ام/ترنج م/رایا بمان/برای همه روزهای نیامده/خیالت تخت دلم تنگ دل نامردت نمی شود/جان تو و جان قیصر/جان تو و .../جان هرچه بی جان/جان هرچه گدا که پول کف دستش می گذاری جان هر خماری که نئشگی اش را وام دار لرزش دستانت است/جان هر گدایی که بی توجه با یاد تو از کنارش می گذرم/فرهنگ بی فرهنگی ام/فرهنگ زرین ام/ترنج م

 

پ.ن۱:تنم را به هیچ نامردی نمی سپارم از تن عریان آدم ها بیزارم

پ.ن۲:لختی لهجه تان را بیشتر از برهنگی تنتان تاب می آورم

پ.ن۳:فرهنگ بی فرهنگی ام/فرهنگ زرین ام/ترنجم/جان تو و جان گلچهره شجریان/جان تو جان لالایی نوری/جان و تو صدای جاودان هایده/جان و تو و جان ۷ مرا ببوس/جان و تو جان۲۶ دی/جان و تو و جان فلوت ام/جان و تو جان گرمی صدایت/جان تو و همه آن سالها

|+| نوشته شده توسط مریم بهرامی در یکشنبه 25 دی1390  |
 12 نیمه شب
13 دی 89 سحرگاه/انتظار برای خطی خبری از تو /نحسی 13 را از سحرگاهان تا شامگاهان با تو ب در کنم/

چارلی پشت خط است هیجانی ب صدایش می دهد /باورم می شود ک ب تمام آرزوهای داشته و نداشته اش رسیده است/دعوتم می کند ب جشن تولدی 4 نفره در پراگ ک 13 شمع به قراری معلوم بگذاریم و نحسی 13 شهریور و دی ماه را میمون وار با 13 فوت ب در کنیم/انتظار انتظار انتظار...../چرخیدم چرخیدم چرخیدم 13 دور....


13 دی 90/ 12 نیمه شب/خبری از تو /حالا ک دیگر نیستی تبریکت را به رسم 6 سال پیش ب قرار اولین تبریک ب خیال این که اولین نفری با پیامی ب درازای تمام آن سال ها ب درازای تمام ان کودکی هایم ب درازای روزهای تمام دخترکان 18 ساله و ب درازای تمام آن دی ماه ها زادروزم را تبریک گفتی/این بار ب قرار تمام آن سال ها /ب قرار تمام دلتنگی ها/ب قرار تمام عشقی ک صرفت کردم/ب قرار تمام آن لرزش صدا ها/ب قراری ک با پری نهادیم/جوابی نشنیدی ب درازای تمام روزهایم ک تجسمت کردم./سکوت کردم به درازای تما ان سال ها ک صرفت کردم/در ذهنم /بدنم/اندیشه ام /خیالم/لبخندم/گریه هایم /عربده هایم/عر زدنم/تو تو گفتن هایم/به درازای تمام روزهای فلوت نواختم/سکوت...سکوت...سکوت


این بار ب مبارکی قول و قرارمان با چارلی یا بی چارلی 13 شمع می گذارم و میمون وار می چرخم و فوت می کنم ک این بار 24 سالگی ام ب قرار 24 سال پیش میمون باشد و مبارک.


پ.ن:بیا یک قراری بگذاریم...یک روز ...یا یک شب ... جایی... 13 شمع بخریم...و فروردین بار فوت کنیم به میمونی 13 شهریور من و دی بار فوت کنیم به نمی دانم چندم اردیبهشت تو ....او ما را می خواند. نه. اوها (آنها) ما را می خوانند و حفظند همه ی کرده هایشان را در مغض و قلب ما... و ما هر روز بیشتر باج می دهیم ...من و تو لعنتی ...هر روز ... و عجیب اینجاست که لذت می بریم... هم من ...هم تو.... اما دردت را می فهمم...وقتی در سمنان..جایی که جای تو نیست کسی خبر از کود دادن رایا به همان مزخرفات را به تو می دهد. به من هم داد. زادروزت را میمون وار گذراندیم.... میمونم ...تو هم باش ....

|+| نوشته شده توسط مریم بهرامی در سه شنبه 13 دی1390  |
 برای چارلی و خنده های لعنتی اش
هی چارلی "آزادی-سیدخندان را حرف زدیم و حرف زدیم و "س"،"ن" را به مصاف "رایا" و "پ" کشاندیم و کشاندیم و کشاندیم و وای کشیدیم بیرون ذهن هامان را ،اشک هامان را ،عزاداری های نکرده مان را و آی عر زدم،عر زدی،زنگ زدم،زنگ زدی./13 شهریورت را داد زدی و من اشک هایم را خوردم و نگفتم.

اردیبهشت 84 را از ابتدا تا انتهایش گفتم و چارلی من،چارلی دوست داشتنی من "تو پا به پای عزاداری هایم مویه کردی و چه خوب مویه کردی.

همین حوالی سیدخندان/همین حوالی همین شب ها در بالکنی در همین حوالی شبی را صبح کردیم و زاویه نامه های "علی صالحی" را با بغضی عمیق خواند و ملی خیره نگاهش کرد و این زاویه آی بدخواند،بد خواند،بد خواند و تو پرتاب شدی به می دانم ان کجا و بازگرداندنت و چه سخت و ملی حیران از باز نیامدنت.

هی چارلی"نگاهم کردی و عزاداری هامان با چشم هامان بازی کرد و دود قلیان بود که سرم را به جنبش در اورد و آی چرخیدم،چرخیدم،چرخیدم.

هی چارلی"آناستازیا خوب می فهمد که منو تو برای چه مویه می کنیم وخوب به رویش نمی اورد و من،آی ساده ام.او هم گریه های نکرده ای دارد.آناستازیا خوب میداند برای چه مویه نمی کند و برای چه نمی تواند آن دیوارهای سنگی لعنتی را فرو ریزد.

هی چارلی اکم"در آن صبح شب گرفته در بالکنی در همان حوالی،روی آن پشتی 25 سال قبل، خیره به آسمان ،صمد و 13 فرصت بازگشتنش  را ، ابوالفضل و ....

آی نگویم، نگویم که تو خوب می دانی این پسر چه سر پر آشوبی دارد/2سال نبودنت و محو بودنم را 13 شهریورت و رایا و 5 سال لعنتی لعنتی لعنتی.......برادرت

و آی دم زدیم و دم زدیم و اعتراف کردیم این روزهامان را و تو از آن قلیان لعنتی خاک گرفته چه کامی گرفتی و کام کامش را تف کردی در صورت کریه این زندگی/آی خندیدی/آی خندیدی/خندیدی/خندیدی/خندیدی

و هی تو،تو که خوب می دانی با توام لعنتی لعنتی لعنتی اردیبهشت84 را خوب یادم هست.


پ.ن1:این پست مربوط به شهریور 89 و  پیش از نیست شدن چارلی است و به دلایلی که چارلی خوب میداند ، پاک شد  و چون کارم بازخوانی پرونده های مختومه است دوباره نوشتم.

پ.ن2:چارلی رفته است به همان شکلی که همه تان در ذهن ساخته اید وهمه آن روزها و همه آن آدم هایی که در این نوشته حضور دارند  به نوعی خودشان نیستند.

پ.ن3:رایا و پری هم برای همیشه رفتند و آن 5 سال لعنتی و آن اردیبهشت 84 تخمی و حتی دخترک شاعر مسلک 18 ساله/همگی نیست و نابود شدند

پ.ن4:پس هیچ ترسی برای بازخوانی این پرونده گه گرفته وجود ندارد


|+| نوشته شده توسط مریم بهرامی در سه شنبه 6 دی1390  |
 
 
بالا