20 اردیبهشت 1389
شرمنده ايم، شرمنده كه ايستاديم و نظاره كرديم رفتنت را. ديديم لنگيدنت را و دم نزديم. نمي دانم اسير لبخندهاي مهربانت بوديم يا پاي آمدنمان به تو نمي رسيد. نمي دانم دست ما كوتاه بود يا تو خيلي بلند بودي. هرچه بود ايستادگي آموختيم و شرمندگي تجربه كرديم. هرچه بود دیدیم ایستاده هم می توان مرد.
شرمنده ايم، شرمنده كه مي دانستيم خيال آمدنت نيست و هي زندگي مي كرديم! هي اينجا و آنجا نشانت مي كرديم و خودمان را نشان نمي داديم.
مسیح آرمانهایمان شدی و سکوتمان طناب دارت شد. شرمنده ايم، شرمنده صورت غمگين زني كه برای نبودنت امید می کاشت و حالا پای نماندنت صبوري مي كند
حالا ديگر نه نگاه هاي مادرت اميدمان مي دهد نه حرف هاي خليل بهراميان.حالا قامتت را بالاي كوه شاهو مي بينيم و كودكي ات را در مزارع نخود مي خوانيم. حالا كامياران تا كرمانشاه را گريه زمزمه مي كنيم.
روي آمدنمان نيست. وگر نه مي آمديم و بلنداي بالايت شرف قرباني مي كرديم. نه اينكه دلش را نداريم، شرمنده ديوارهاي كلاست هستيم. سكوت جواب بچه هاي مدرسه ات نيست و ما زبانمان ته حلق هايمان گره خورده است. آنقدر سرخي شرمندگي داريم كه سبزي اميدمان تمسخري باشد در برابر پايداريت.
ما را ببخش فرزاد. دستمان بسته و دلمان خالي ست. بگذار پاي نبود دلمان، كه اينروزها سياست مي كارد و مصلحت درو مي كند. بگذار پاي كوتاهي دستمان.
ما شاگردان تنبیل درس انسانیت و استقامتیم و تو بالای دار هم معلمی کردی.
فرزاد، لنگي پايمان را تو مي كشيدي و ما همچنان بيراهه مي رويم. جاي درختان را گرفته ايم و هواي تازه را. براي همين هواي آلوده ملولت مي كرد.
شرمنده ايم فرزاد، ما بي شرف ها شرمنده ايم
منبع: تحولخواهی
نگاه کن
چه فروتنانه بر درگاه نجابت
به خاک می شکند
رخساره ای که توفانش
مسخ
نیارست کرد
چه فروتنانه بر آستانه ی تو به خاک می افتد
آن که در کمرگاه دریا
دست
حلقه توانست کرد
نگاه کن
چه بزرگوارانه در پای تو سر نهاد
آنکه مرگش
میلاد پر هیاهای هزار شهزاده بود
نگاه کن!
احمد شاملو
پ.ن:حالا کامیاران تا کرمانشاه را گریه زمزمه می کنیم
پ.ن2:گفتند که نمی خواهیم نمی خواهیم که بمیریم/گفتند دشمنید دشمنید /خلقان را دشمنید/چه ساده چه به سادگی گفتند و چه ساده چه به سادگی کشتند
پ.ن3:سالگرد فرزاد کمانگر 19 اردیبهشت است که این نامه مربوط به 20 اردیبهشت 89 است
پ.ن۴:امسال دومین سال است که تو از آن بالا مردانه برایمان دست تکان می دهی و ما غرق در شرم می شویم.
|
+| نوشته شده توسط
مریم بهرامی در دوشنبه 18 اردیبهشت1391
|